|
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوی گلبن وصل تو می سراید باز + نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 23:37 توسط فرخ
یکسره بخشیدن برق چشمانی که روزگاری ازدرخت های موندریان به ارث بردم و قدم نهادن درمسیری که هر روزش برایم تازه ست و آفتابی . . . . . . . و چقدرآرام می شم وقتی خط خطی هام روی کاغذ هنرجویانی نقش می گیره که همه چیز من هستند و جالب تر اینکه اگر برای خودم طرحی می کشیدم اینقدرزیبا نمی شد. وای که چقدرسخته این حس خوب رو روی کاغذ بیارم . . . . . . . . و چقدر دوست دارم با بالی سبکتر ادامه این مسیر رو طی کنم، نمی دونم؛ شاید امشب، شاید فردا شب به جمع بندی برسم و حرفم رو بتونم بگم. توکل به خدا پ. ن : کتاب "هزاره دوم آهوی کوهی" شفیعی کدکنی اولین هدیه یکی از هنرجوهام تو دانشگاه بوده که می گفت : احساس می کنم شما به شعرعلاقه زیاد دارید. " اینم جالب بود واسم" یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد دوستت دارم با صدای : فریدون آسرایی + نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388 23:14 توسط فرخ |
چون سرآمد دولت شبهاي وصل بگذرد ايام هجران نيز هم . . . . . . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 22:26 توسط فرخ
شايد هم اين لنگِش از همين فكر باشه يا هر چيز ديگه؟!! تو بگو، خودت بگو..... كجاش مي لنگه؟ پ.ن:
مريم، طاهره خانم و سارا خانم دستتون درد نكنه، انشا اله زحماتتون رو بتونم بثمر
برسونم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 11:46 توسط فرخ |
عـاقـبـت زان در بـرون آید سری ...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 0:18 توسط فرخ |
من در انتظار چه چيزي هستم؟ واي خدا كدومشون درسته؟........ + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 0:27 توسط فرخ
دليل اينكه
آرومم اميد لمس دستاته همين لبخند
پنهاني كنار لحن گيراته خوابت رو مي
ديدم كه روحت ناراحته، اونم چندين بار، از اين و اون احوالت رو جويا شدم ولي
نتونستم بفهمم واقعاً در چه حالي. بايد بگم اين بار يه كم عجيبتر خوابت رو ديدم، كه
اومدي و با همون لحنِ دوست داشتنيت گفتي: خوابم رو مي بيني. از اونجا كه اعتقاد
خاصي به خواب خودم دارم، نگرانم؛ واقعاً نگرانم، هم براي تو و هم براي خودم و براي
خودم بيشتر و متاسف تر...... "هنوز يادم نرفته با تو بودن ها و با تو به همه چيز خنديدن ها رو...."
الان كه دارم مينويسم حدود يك سال و نيم از اين خاطرات ميگذره و من
هنوز نديدمت، نمي دونم چقدر بزرگ شدي، نمي دونم اونقدر كه دل من با تو هستش تو هم
گه گداري به ياد من مي افتي يا نه ؟(البته تعبير خواب آخرم منو اميدوار كردش)، اميدم هم به اينه كه محاسبات من به جهت برگشتنت درست تخمين زده شده باشه... پسر خوب هرچند
كه ميدونم به واسطه بي اطلاعيت از حال و روز من، اينجا رو هم نخواهي خوند، ولي لااقل
احساسم رو نوشتم، تو هم فقط اگه گذرت به اينجا افتاد، بيا و بنويس "ديگه"،
همون "ديگه" معروف خودمون. هر جا هستي شاد و با ايمان و موفق باشي.... + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 23:49 توسط فرخ
|
| |||||